تبليغاتX
اگه مهربونی سرت میشه بیا تو

اگه مهربونی سرت میشه بیا تو

دل نوشته های 1 بیکار تنها...

Pekhkh
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 12:25  توسط M..  | 

Salam.aya mishe?
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:38  توسط M..  | 

اندر عاقبت ننوشتن خلاصه...
بسيار نكت ميرفت اندر كتاب شيمي 2.
و ما از بسياري نكت چيزي آموختيم. چنان كه توانستيم از بسياري تست چيزي براي درصد و نمره ي خام تحفه كرامت كنيم.
اما روزگار چنان رفت كه گويي هيچ نياموختي.
و حال براي جمع بندي ندانستيم چه كنيم. زيرا كه ما در دفاتر خود هر چه بگشتيم از اين بسياري نكت هيچ خلاصه نويسي نيافتيم.
حال بايد دست از پا درازتر به كتاب برگرديم و آن را به جاي نكت خلاصه بخوانيم و اندر باب آن تست بزنيم شايد كه در مخ ما باز آيد. خدا ما را ياري كند.
                                                                                                                    اسرار الدروس
                                                                                                                    نوشته ي مينا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:40  توسط M..  | 

-----

بيدار ميشم ميبينم ساعت 11:47 و خيلي وقته كه از صبح گذشته.. با خستگي بلند ميشم يه نگاه به كتابام ميندازم و سرم به شدت درد ميكنه دستمو ميذارم رو پيشونيم يه نفس عميق ميكشم... ديشب خيلي شب سختي بود ساعت 1 رفتم تو رختخواب و ساعت 5 صبح خوابم برد اونم از خستگي مغزم بود وگر نه با اون فكرايي كه من تو ذهنم داشتم چشام اصلا بسته نميشد.دلم ميخواد بلند شم اما ميوفتمو دباره خواب ميرم تا اينكه ساعت 12 بابام زنگ ميزنه ...يه عالمه باهام حرف زد و منم با خستگي جواب دادم دست و صورتمو شستم حوصله ي هيچ كاريو ندارم اما يهو شارژر مبايل پسر همسايه رو ديدم و فهميدم كه اي واي بر من كه اين آدم تنبل تر از خودم خواهرمه كه من بايد واسه دوستش شارژر بگيرم و اين تا روز بعد نره پس بده و من مجبور باشم پس بدم..
خلاصه رفتم پس دادم و بعدش نشستم سر درس هام صداي بلندگو كه نه بسيار بسيار بلندگوي مسجد هم ميو مد و اعصابمو خراب ميكرد اصلا من يكي كافر بابا بيخيال گوش مردمو كر كرديد اگه من گوشام مشكل پيدا كنه از وقتيه كه هنوز 10 مين به اذانه و اينه واسه نماز خونا آواز عربي گذاشتن و من مجبورم از كنار اين مسجد رد شم اگه واسه خودم خواستم خونه بسازم 5 فرسخي مسجد ميسازم... آخه آدماي حسابي اگه كسي مومن و نماز خون باشه هيچ وقت فراموش نميكنه كه شما از 10 مين قبلش شروع ميكنين.!!
يه جورايي دلتنگ همه چيزم... همه كس...
ديشب به اين فكر ميكردم كه من يه عالمه شماره تو گوشيم از دوستام دارم ولي هيچ كدومشون دوست نيستند همه نارفيق ...
هيچ دوستي ندارم كه باهاش بشينم و درد دل كنم ...
ولي بازم چه بهتر!! زندگيمو واسه اين آدما تعريف كنم كه چي؟ چيكار ميكنن واسم؟ اينايي كه از موفقيت من دلگير ميشن و به خودشون ميگن چرا من نتونستم؟! آخه چه كاري ميكنن؟
فقط توي عمرم 2 تا دوست داشتم كه رفاقت حاليشون بود ... كه يكيش شرقه (نرگس)يكيشم دقيق دقيق غرب(الي).. اينا كسايي هستن كه اگه كاريم نتونن بكنن باهام حرف ميزنن آرومم ميكنن.. ولي هيچكدومشون پيشم نيستن..
بگذريم دارم سعي ميكنم رتبمو برسونم زير 1000 منطقه اي توي آزموناي سنجش شركت ميكنم و فعلا اولين آزمون جامع كه من هنوز توش جمع بندي هيچ درسيو نداشتمو خيلي ها رو يادم رفته بود! منطقه ايم 5500 و كشوريم 19000 شده كه خراب كردم فقط تراز رياضيات و ديني و زبان انگليسيم 7000 شده و باقي فعلا 5000 ،6000 .
اميدوارم توي 2تا آزمون بعدي سربلند بشم ..!!
فكر ميكنم كه زير هزار شدن آسونه فقط كافيه مطالب توي كتابارو ياد بگيري (درست ياد بگيري) ميدونين فكر كنم اين آزمون نسبت به كاري كه كردم نتيجه ي خوبيه آخه من تا آخر فروردين فقط ياد گرفتم و گاهي تست زدم يعني...: خيلي كم تست زدم...
من حتي هيچ پشتيباني ندارم تنها پشتيبانم مادرمه.يه كمم خواهرم.. هيچ موسسه ي خصوصي ثبت نام نكردم آخه بابام نتونست پولشو جور كنه فقط كتابفروشي اي كه من مشتريشم يه پسر جوونه نميدونم از روي چه قصد ي بهم كتاب دفتر برنامه ريزي خيلي سبز و معرفي كرد ؟! از روي انسانيت و حس دلسوزي يا فقط واسه فروش هرچي بود دستش درد نكنه خيلي بدردم خورد هنوز تا هفته ي اول تير ميتونم ازش استفاده كنم و مفيد واقع شد. و يه چيز ديگه كه مفيد بود كتابهاي رمزينه (ديفرانسيل 1و2 ، زبان فارسي 3) اين 3تا خيلي كار كردن برام الان ادبياتم تراز 6000 و رياضياتم 7000 . واقعا كنكور يعني اينكه خودت تلاش كني به نظرم اين موسسه هاي خصوصي كه اندازه ي خون پدرشون پول ميگيرن و اسم وقف عام هم ميگذارن بغل اسمشون ( خوب معلومه ديگه قلم چي رو ميگم) همشون آبكين البته والفجر هم جزشونه كه كلاس خصوصياش با نام استاد پروازي هر كدون 400 ،500 هزار تومنه...
خلاصه خيلي از قلم چي بدم اومده اگه بدونين چه بلايي سرم آوردن!!

من شهريور رفتم واسه ثبت نام گفتن 320000 تومان تا آخر سال با پشتيبان و مخلفات.... قسطي 100000 پيش، طي 2 ماه آينده هر ماه 110000 به بابام گفتم نتونست 100 تومن جور كنه .. 1ماه بعد رفتم كمتر شده بود و بازم خرجهاي ديگه واسه من از پول بابام هيچي نذاشتن. ماه بعد رفتم گفتن بازم قسطي اينقدر بده اونقدر بعدش و غيره...! نتونستيم... يه روز رفتم گفتم ميشه برنامتونو بدين من اينجوريه و پول ندارم واسه ثبت نام تا وقتي گيرم مياد از بقيه عقب نمونم و گفتن نخير!!! رسيد تا دي يا بهمن.. پول پيش رو جور كردم و رفتم بدم گفتن ديگه قسطي نميشه!!! هزينه ها اومده پايين!!! همون موقع يه مرد و زن مسن كه داشتن قسطي ميكردن باهاش حرف ميرند و كلي امضا رد و بدل ميكردن.. من گفتم چطور من نمي تونم اين آقا ميتونه.. با دعوا گفت نه خانم نميشه.. منم  دستمو زدم رو ميزش بهش گفتم به درك.. اومدم بيرون و ديگه از جلوي درشم رد نشدم.. دختره يه جوري باهام رفتار كرد كه انگار اونجا چيكارست!!! واقعا راست گفتن خدا ديده و داده!!! اينام كه گفتم مال قلم چيه كرمانه اميدوارم يه روز همون آقاي قلم چي كه اينقدر ادعاي فضل و كمالشون ميشه و جلسه ي برنامه ريزي ميذارن و ميگن موسسه وقف عامه!! بخونه ...
و همينطور آقاي مولا رييس قلم چي كرمان!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:39  توسط M..  | 

دلتنگی .. دلتنگی .. و باز هم دلتنگی...

تا میام چشامو ببندم یه عالمه فکرای عجیب میاد تو ذهنم... شبا خابم نمیبره... دلم واسه همه تنگه ...  تنهایی زندگی کردن خیلی سخته ...

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم          خطی به یاد نقش تو بر آب میزدم..

تابلوی کوبلن رودیوار اون که کار دسته مادرمه اونکه یه مادر و بچه تو بغل همن اون منو یاد مادرم میندازه  دلم براش تنگ شده خصوصا واسه اینکه بگه دختر گلم ... تابلوی مادر خیلی شبیه مادر خودمم هست ...

پدرم... اونی که همیشه پشتیبانمه تا یکی از طرحامو بتونم به سر انجام برسونم.. دلم واسه توضیحاتش روی مدارای الکترونیکی تنگه شده ... و خواهرم خواهر کوچولوم که الان عین یه نعره خر بزرگ شده دام واسه اون صدای بچه گانش تنگه ....و عشق و عشق و عشق... دلم براش تنگه...

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم    خطی به یاد نقش عشق بر آب میزدم...

و دوستانی که هرگز نه دیده ام و نه صدایشان شنیده ام... دلم برای همه شان تنگ است..

دوستانم غرب ... خانوادم شرق و عشقم تهران تنها خداست که در این گوشه ی دنج مرا همراهی میکند... اگر او را نداشتم...

به این فکر میکنم که یه روزی تو مال من میشی و تنها منم که دلت و جانت مال من است..

من مینا.ع متولد ۷۰ صادره از کرمان به شماره شناسنامه ی ......... با آقای محمد.ق متولد ۶۸ صادره از تهران به شماره شناسنامه ی .... وکالت میدهم تا در تمامی عمور عشقی ما دخالت بفرماید.

خدایا امیدم به توه توی این هیاهوی کنکور من که تنها میتونم دانشگاه ملی قبول شم و پیام نور شهرمون بومی نیستم... من که فقط میتونم دعا کنم تا مال من باشه... من که هیچ کار دیگه ای نمیتونم بکنم ...خدایا کمکم کن... خدایا

توی پست قبلی هم گفتم امیدوارم یه روزی اون مال من بشه و من نه مصداق عارفی بلکه مصداق دنیوی این شعر باشم...حافظا..

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد       که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند...

فعلا...

پ.ن:واسم دعا کنید تنها راهم اینه که رتبه ی زیر ۱۰۰۰ منطقه ای بشم...

پ.ن۱ اگه توی شعری دست بردم عفو کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:48  توسط M..  | 

تولدت مبارک

ميگن: هيچ تدبير را قدرت تغيير تقدير نيست....
يه دختر 16 ساله بودم كه حوصله ي خونه موندنو نداشتم پاتوقم كافي نت بودو گوش كردن به يه مشت آهنگ كه معني خيلي هاشو نمي دونستم.
اونروزم مثل هر روز حوصلم سر رفته بود ولي هيچ بهونه اي واسه بيرون رفتن نداشتم. اولين بار بود با خواهرم مجردي زندگي ميكردم و معمولا با دوستام ميرفتم بيرونو بعدم كافي نت و آهنگ و .... ولي اون روز هيچكس از دوستام نبود باهاش برم بيرون خواهرم اينجوري اجازه نمي داد كه الكي واسه دلخوشي بزنم بيرون. رفتم بهش گفتم: حوصلم سر رفته! گفت: خوب يه كاري كن ظرف بشور، جارو كن، مجله بخون چميدونم!
-حوصله اين كارارو ندارم برم بيرون قدم بزنم؟
-نميدونم!؟... برو... ولي دير نكني... زود برگرد... جاي دوري نري.. يا اين كه....
-باشه بابا باشه...زود ميام پياده ميرم كافي نت.
از خوشحالي بال در آورده بودم معمولا اجازه نميداد برم بيرون چون من گوشي نداشتم كه بدونه حالم خوبه يا نه... بلن شدم لباس پوشيدمو يه عالمه رو تيپ و قيافم كار كردم و زدو بيرون. تيپ و قيافم خيلي مهم بود از اين كه مورد توجه باشم خيلي خوشم ميومد..چند نفر بهم گفته بودن تو خيلي خوشگلي و تازه اون زمان بود كه به چشم خودمم اومده بود كه خوشگلم. واسه اين حسابي خودمو خوشگل كردمو رفتم بيرون.
بماند.... از نظر خودم اون زمان خيلي بچه بودم...راه افتادم...خونمون از ميدون آزادي شهر خيلي دور نبود و پياده تقريبا 15 min طول ميكشيد تا برسم... واسم فرقي نداشت تو كدوم كافي نت برم اما معمولا ميرفتم جردن. بامو گذاشتم رو پله هاي جردن.. هيچ حس خواصي نداشتم حتي پله هاي زيادش به چشم نيومد و سريع رفتم بالا... هميشه مينشستم روي سيستم G  اما اين بار خوالي نبود عمو جرجندي فرستادم سيستم مقابلش C نشستم.
آي دي مو On  كردم و شروع كردم به آهنگ گوش كردن از yahoo music  اينو بايد بدونين كه من توي اتاقي نشسته بودم  يه اتاق 4*3 كه يه در 1.5  متري داشت كه برداشته بودنش دوطرف اين در سيستم هاي G,C كنار C توي كنج ديوار D قرينش اونطرف F وسط F,D  هم E  يعني جلوي در ورودي اتاق... نشسته بودم آهنگ گوش ميدادم ازش خيلي خوشم ميومد گاهي هم پامو با ريتمش ميزدم زمين كه يهو... يه پسر و دختر از در اومدن تو يه پسر كه توي نگاه اول خيلي نديدمش چون سريع رفت كه بشينه اما از تيپش خوشم اومد بهش ميومد شلوار لي با يه پيراهن مردونه بنفش راه راه كه يه دست بفش بود اما راه هاش ديده مي شد. آستيناشم بلند بود..وقتي برگشت صورتشو ديدم خيلي واسم جذاب بود نشست روي سيستم F تقريبا ميافتاد رو به روي من دختره رو نميديدم اما پسره رو آره مدل موهاش خيلي جذابترش كرده بود.. موهاي جاوي سرش نسبتا بلند بود كه كج ريخته بود رو پيشونيش راستش ازش خوشم اومده بود از همون اول اوفتاد تو دلم.همين جور نگاش ميكردم پسر سر به زيري بود شروع كرد به نوشتن و فقط به مانيتور نگاه ميكرد.. به از يكي دو دقيقه يه نفر كا offline  بود بهم pm داد فكر كنم تا حالا فقط 1 بار ديگه باهاش چت كرده بودم ...سلام و احوال پرسي و همين چيز ميزا كه همه ميپرسن تموم شد منم تو هواي چت بودمو دگه به اون يارو نگاه نميكردم ازم پرسيد: كجايي؟ معمولا همه اين سوالو ميپرسيدن.. منم هميشه طرفم ميذاشتم سر كار كه آره من فلان جام فلان كافي نت كه اگه رفت اونجا بره سركار...
به اين نمي دونم چرا ولي حتما از داخوشي اون روز بود كه گفتم: جردنم تو كجايي؟ گفت همين نزديكيا.
اسم كافي نتا رو براش رديف كردم: رآپي؟
-نه
-آزادي؟
-نه
-صورتي؟
-نه
-آريا؟
-نه
-دي؟
-نه
اون زمان اينا تنها كافي نت هاي دور و بر آزادي بودن..
-پس حتما با گوشيت on شدي؟
هيچي نگفت نميدونم چرا حدس نزدم جردن باشه !!!
گفتم: خوب بيا اينجا..
گفت: بالايي يا پايين؟ (جردن 2 طبقه داشت)
گفتم: پايين همه ي سيستم ها پر شدن G پره F يه يارويي و دخترويي ان D خرابه منم C هستم يه سيستمم جلوم خاليه كه ميتوني بشيني .
ميخواستم تا گفت باشه جيم شم برم كه بره سر كار ولي اينو نگفت!!!
گفت: پس منو ميبيني!!!
يه لحظه جا خوردم كم آوردم يكي زرنگتر از خودم!
گفت :من F  نشستم.
تا گفت F برگشتم بهش نگاه كردم ديدم داره خيلي خونسرد به من نگاه ميكنه!! خيلي جا خورده بودم ..
گفتم: اِ ..تويي D: 
واي هموني بود كه ازش خوشم اومده بود..
بهم گفت: چي گوش ميدي؟
گفتم:آهنگ. ميان نت آهنگ گوش ميدم از بيكاري. تو چيكار ميكني؟
- من خواهرم حوصلش سر رفته بود گفت بريم بيرون دور بزنيم.
-خواهرته؟!
-آره
-فكر كردم دوست دخترته!
-نه بابا
-هه هه چه پسر خوبي تا حالا نديده بودم كسي با خواهرش يره دور بزنه.
هيچي نگفت ... واسم خيلي جوالب بود...
گفتم: واقا خواهرته؟
-آره چرا؟
- ميخوام يه چيزي بگم ميترسم اگه دوست دخترت باشه ناراحت شه؟
-نه خواهرمه بگو.
-بگم ؟ خواهرته؟
-آره بگو..
-تو خيلي خوشگلي................................................... و اين شد آغاز حرف هايي كه به يه دوستي بزرگ ختم شد...
دوستي اي كه بعد از 2سال و نيم با وجود مشكلاتي خيلي بزرگ هنوزم پابرجاست...
آقايي من از همون روز اول افتادي توي دلم هر روز بيشتر دوست داشتم. اين سومين سالگرد تولدته كه باهاتم اميدوارم بتونم بازم تولدتو بهت تبريك بگم. تولدت مبارك.كاش ميدونستم كه چجوري بهت بگم چقدر برام مهمي. دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.
از خدا ميخوام كه هر جا هستي و با هر كي هستي مواظبت باشه و سلامت باشي چون من تو دنيام فقط يه آقايي دارم...
بازم پاي مشكلات سبر ميكنم و دوست دارم...
                 هاتف آ روز به من مژده ي اين دولت داد
                                                                 كه بدان جور جفا صبر و ثباتم دادند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 17:17  توسط M..  | 

.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:50  توسط M..  | 

خدا يا آدم كشي

بعضي ها لباس روحاني را زير سوال بردند !!

در لباس روحاني دروغ گفتند..

با لباس روحاني ثروت اندوختند..

و با لباس روحاني آدم كشتند..

ولي بعضي ها...

با لباس روحاني نماز بپاداشتند..

با لباس روحاني  دلي را شاد كردند

با لباس روحاني خدا را  شكر گفتند

و بايد با لباس روحاني با ظلم مبارزه كنند..

 روحانيون براي خود و خدايتان بپاخيزيد...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:14  توسط M..  | 

تعبير خواب و رويا در شبها (هجري)

6-7-23 صحيح است.

1-10-13-14-20-21-25-26 غير صحيح است.

4-5-11-12-16-17 صحيح است ولي تعبيرش به تاخير افتد.

2-3-24-28 تعبير عكس است.

9-8-11-18-19-27 تعبير همان است كه در خواب ديده است.

22 تعبير خواب در نهايت خوبي است.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:36  توسط M..  | 

رهبر فتوا داده اند

تازگي ها شنيدم آقاي رهبرفتوا داده اند  كه آموزش علوم انساني در دانشگاه مغاير با احكام دينيه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 اصلا جمع كنين بساتتونو دانشگاه چيه؟ چيه خودتونو مسخره كردين هي هر روز پا ميشين ميرين دانشگاه!! ببندين اون درو كه خدا قهرش اومده!!! امام زمان اس ام اس داده به ايشون گفته خدا ميخواد فقط به درگاهش خم و راست بشين... علم چيه.. كو؟ كجاست اون شاعري كه گفت ز گهواره تا گور دانش بجوي .. ؟ ميخوان سنگ سارش كنند..

يكي نيست بهش بگه تو رهبري  نه وزير آموزش و پروش... تو رهبري نه پادشاه دنيا..

اون مادري كه همچين بچه ي به همه جا كارو بار آورده الان كجاست؟ چرا خدا خواست يك همچين بچه اي متولد بشه ؟ خدايا اون دنيا ازت جواب ميخوام..

همينه خودش آموزش نديده ميخواد ماهارو بدبخت كنه.... لعنت برتو... لعنت لعنت لعنت... اين آقا كه اينقدر دم از اسلام ميزنه مگه تو اسلام چي گفته.؟ گفته بچه هارو بكنين تو سوراخ مرغ تا علوم حيواني ياد بگيرن؟ لعنت.. از ته دلم ميگم ... خيلي عصبانيم.. خيلي .. لعنت خدا بر تو ... اون دنيا مشخص ميشه.. زياد نيست .. رفتن نزديكه...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط M..  |